بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 36
نبرد اشکبوس کشانی
با آغاز جنگ دلاوری به نام اشکبوس پیش آمد و از ایرانیان هماورد خواست ، رهام پیش آمد آن دو به هم شروع به تیر باران کردند بعد دست به گرز بردند رهام در برابر ضربات سنگین اشکبوس تاب نیاورد و به سمت سپاه ایران بازگشت .
توس ناراحت شد خواست به اشکبوس حمله کتد که رستم به او گفت تو قلب سپاه را نگهدار من خود به جنگ او می روم . چند تیر و کمانش را برداشت و پیاده به سمت او رفت . اشکبوس او را مسخره کرد و گفت : تو بدون سلاح و اسب به جنگ من آمده ای ! رستم تیری به کمان گذاشت و اسب اشکبوس را زد و اسب او افتاد . رستم گفت این از اسبت ، حالا می توانی سرش را در آغوش بگیری ! اشکبوس رستم را زیر تیر باران گرفت رستم با سپر از خود در برابر تیر ها دفاع کرد و تیر دیگری در کمان گذاشت و سینه اشکبوس را هدف گرفت ، به محض برخورد تیر با اشکبوس جان داد !
کاموس و خاقان چین نظاره گر این نبرد بودند ، خاقان دستور داد تیر را از بدن اشکبوس بیرون بکشند . به پیران گفت : این مرد کیست ؟ تو گفتی که این ها سربازانی ساده و بی اهمیتند ! اکنون می بینم که تیر کمانشان چون نیزه است ! از شیر شجاع ترند ! پیران گفت او را نمی شناسم ! تا کنون مانند او ندیده ام ! گیو و توس را می شناسم زیرا که برادرم هومان با توس قبلا ً جنگیده بود .
پیران نزد دیگر جنگجویان و هومان آمد و نام آن دلاور ایرانی را پرسید اما آنها نیز او را نشناختند ، پیران گفت من به غیر از رستم از کس دیگری نمی ترسم !
ملاقات کاموس با منشور و فرتوس
کاموس نزد فرتوس و منشور رفت و گفت : امروز جنگ به سود ما نبود باید چاره ای بیندیشیم من از آن پهلوان سیستانی که که سلاحی به او کارگر نیست و کسی توان نبرد با او را ندارد می ترسم .
کاموس به پیران گفت در مورد آن پهلوان ناشناخته هرچه می دانی برای من بگو ! پیران هر چه در نبرد ها از رستم و رخش دیده بود را برای کاموس بازگو کرد . کاموس نزد خاقان چین و سرداران سوگند خورد که با تمام توان بجنگد و موفق بیرون بیاید .
کاموس با دیگر دانایان و جنگجویان مانند شمیران شگنی ، شنگل هندی ، کندر سقلابی شاه سند و فرتوس و منشور هم قسم شدند که فردا تا پای جان بجنگند .
روز بعد سپیده دم خاقان چین به سپاهیان گفت نباید درنگ کنیم تا وقایع دیروز تکرار نشود ! باید زابلی های خنجر کابلی به دست را به بردگی برای من بیاورید ! ده قومیت که در جنگ شرکت داشتند همگی به خاقان چین گفتند ما تحت فرمان تو هستیم .
آن سوی میدان جنگ نیز رستم آخرین نصایح را به سپاه کرد و به آرایش لشکر پرداخت . کاموس به میدان آمد و فریاد برآورد آن جنگجوی پیاده که نامداران چین را به مبارزه می طلبد کجاست ؟
نبرد الوای زابلی و کاموس
یک جنگجوی زابلی به نام الوای از رستم اجازه خواست که به نبرد کاموس برود ، رستم به او هوشیارانه به جنگ و به شهرت خود مغرور مباش ! کاموس به محض ورود الوای به میدان رزم با نیزه به او زد و به راحتی او را برزمین زد و سپس با اسب از روی او عبور کرد !