مورخين عصر حاضر تاريخ قديم ايران را به سه دوره تقسيم نموده اند:

         دوره اول شامل حوادث قبل از هجوم اسكندر مقدوني به ايران است كه اعراب آن را ملوك الطوائف مي خو انند ، دوره دوم به دوران پارت و دولت اشكانيان در ايران موسوم است ، دوره سوم عصر ساساني است.

         در دوره اول تاريخ - دوران هخامنشي - ايران به اوج مجد و افتخار رسيد ، اين دوران مجد از زمان سلطنت كوروش شروع مي شود و همان دوره ايست كه پرده اي بر جزييات وقايع آن افتاده و مستقيما ما را براي درك و تحقيق آن با مشكل روبرو ايم .

         مترجمين عرب ، داستان هاي ايراني را ترجمه كرده و به عنوان تاريخ از خود باقي گذارده اند كه بعدا ً فردوسي طوسي آن را به نظم كشيده و جاويدان ساخته است . اگرچه نمي توان شخصيت هاي شاهنامه را صورت حقيقت داد و ما نمي دانيم كه آيا واقعا ً در تاريخ چنين كساني بوده اند يا اينكه نتيجه خيال و ساخته تصورات هستند.

         يك چيز واضح است و آن اين كه اوستا كتاب ديني زردشتيان ماده اصلي اين كتاب بوده كه بعدها اين موارد توسعه يافته تا به صورت داستان درآيد . در قسمت هايي از اوستا كه باقي مانده است ،نام هاي بعضي از شخصيت هاي شاهنامه كه در آن به سلسله پيشداديان تعبير مي شود وارد شده است.  اين داستان ها و اسامي مدت ها ورد زبان ها بوده و سپس در عصر ساساني به صورت داستاني كه حاوي حماسه هاي ملي است درآمده است . پس از حمله اسكندر كه كتب تاريخي ايراني به آتش كشيده شد، كتابي براي درك حقيقت وقايع باقي نماند و داستان هاي فوق جانشين آن تاريخ  شد .

كوروش

         ماخذ ما از آن چيزي است كه مورخين يوناني در احوال كوروش نوشته اند يا ماخذ فارسي و آنچه از آثار باستاني ايران باقي مانده ، چيز ديگري نيست كه مهم ترين آنها كتيبه هاي داريوش است كه به خط ميخي نوشته شده و در قرن 19 به خواندن آن موفق شده اند ، جالب تر از همه اين ها نقش برجسته كوروش كبير در پاسارگاد است .

         سه تن از مورخين شهير يوناني احوال كوروش را به تفصيل نگاشته اند ، هرودوت ، كِتزياس و گزنفون هستند .

         هرودوت در سال 484 قبل از ميلاد متولد شده است . كتزياس به طب اشتغال داشته و در دربار امپراطوري هخامنشي نيز مدت ها طبابت نموده است و گزنفون مدت ها با دربار ايران ارتباط داشته است دو فيلسوف يوناني از شاگردان سقراط بوده اند . كتيبه هاي فارسي بعضي از آنچه را كه اين مورخين نوشته اند تاييد مي نمايد ، مثلا شجره نسب كوروش را همانطور كه هرودوت و گزنفون نوشته اند ،در  كتيبه داريوش نيز عيناً آمده است .

        استوانه كوروش كه در حفريات بابل بدان دست يافته اند بعضي تواريخ و سنوات را روشن تر مي سازد . كورش از امراي پارس بود كه اقوام آريايي مقيم سرزمين پارس او ر ا حاكم خود نمودند . پس از مدت كمي بدون مقاومت زيادي كوروش توانست ماد را نيز تصرف نمايد و براي اولين بار در تاريخ ، كشور متحدي در ايران تشكيل دهد و در آسياي غربي امپراطوري تازه اي ايجاد كرده و از آن زمان فتوحات پي در پي كوروش شروع مي شود، فتوحاتي كه مقصود از آن خونريزي و جمع مال و شهوت سلطنت و سيطره نبود بلكه براي گسترش امنيت و عدالت و دستگيري از مظلومين و مقهورين بود ، بيش از دوازده سال از سلطنت او نگذشته بود كه همه كشورهاي آسيايي از ساحل درياي سياه تا صحراي بلخ در برابر او سر تسليم فرود آوردند .

هرودوت و گزنفون داستان كودكي كوروش را به تفصيل بيان مي كنند و چنين مي گويند كه جد مادري كوروش قصد كشتن كوروش را داشت و فرمان كشتن او را نيز صادر كرده بود اما كوروش به طرز عجيبي از چنگال مرگ نجات يافت . بدين طريق تعليم و تربيت درباري از كوروشروي بر بست و در كلاس طبيعت درس خواند و در دامان كوه و بيابان پرورش يافت تا روزي رسيد كه توانست مواهب خدادادي و فضائل خود را آشكار كند و آوازه شهرت خود را به گوش همه برساند . به رغم اين كه كوروش مي توانست از دشمنان خود كه مي خواستند او را به دهان مرگ بيندازند انتقام بگيرد ، ولي او عفو را بر انتقام برگزيد و از همه گذشت و كوچكترين اهانتي به آنها روا نداشت.

         مورخين يونان عقيده دارند كه كوروش پس از آنكه بر تخت نشست با پادشاه ليدي (كرزوس) كه با او دست به دشمني زد و كوروش را مجبور به توسل به شمشير نمود جنگ نمود ، كوروش در اين جنگ پيروزي يافت . ليدي در آسياي صغير كه امروز موسوم به آناتولي تركيه حاضر است قرار داشت . حكومت ليدي دست نشانده يونان بود ، معمولا در آن زمان عاقبت ممالك شكست خورده ، ويراني و قتل عام به دست فاتحين بود ، اما مورخين يونان مي نويسند كه چنين چيزي اتفاق نيفتاد و كوروش با كمال بزرگواري با مغلوبين رفتار كرد به طوري كه مردم احساس نمي كردند كه آتش جنگي به خانه آنها كشيده شده است.

         رسيدن كوروش به بلخ در آن زمان در حكم رسيدن به آخرين نقطه شرق بود ، زيرا كوروش از ايران جنوبي برخواسته و سپس به مكران و بعد به كابل رفته و بلوچستان را پيموده به سوي بلخ رو نهاده بود . گمان قوي مي رود كه سرزمين سند نيز در اين حمله كوروش فتح شده باشد  . پارسيان، سند را به نام هند مي خواندند  . در كتيبه داريوش هند در فهرست بيست و هشت كشوري كه گشوده شده ، ذكرگرديده است.

         آوازه دادگري كوروش دنيا را گرفته و زبان ها ، گو ياي محاسن او بود ، مردم بابل و طبقات زجركشيده آن شهر چاره اي نديدند جز آنكه به دربار كوروش پناه برده و متوسل شده و  از او دعوت به فتح بابل كنند تا براي نجات آنها از اين عذاب و رنج ، گام پيش نهد ، هرودوت مي نويسد : والي سابق بابل با لشكر كوروش همراه بود و راهنمايي مي كرد . با وصف در و دروازه هاي مستحكم شهر ، مسلم بود كه محاصره بابل سال ها طول مي كشيد و شايد بي نتيجه بود ، چاره اي جز آن را  نديدند كه شعباتي از رود دجله در بالاي شهر جدا كرده و مجراي نهر را منحرف سازند ، با كندن اين شعبات ، آب رود تا حدي پايين رفت و گوشه اي براي هجوم سربازان به داخل شهر باز كرد . جنگاوران پارس از داخل دجله به شهر راه يافتند و در يكي از شب هاي تاريك افراد زيادي به درون رفتند و با گشودن ساير دروازه ها كار پايان يافت.

         پس از فتح بابل كوروش دستور داد كه كليه اموال و اثاثيه معابد يهوديان مثل ظروف طلا و نقره و غير آن كه توسط بخت النصر هنگام خراب كردن معبد مقدس از اورشليم به غارت برده شده بود به يهود بازگردد. علاوه بر آن دستور داد كه وسيله مراجعت آنها را به فلسطين فراهم نمايند و شهرهاي خراب را آبادان و معبد مقدس را از نو برپا سازند،

         مورخين يونان از حمله سوم كوروش كه براي اصلاح اوضاع ماد صورت گرفته نيز خبر مي دهند ، اين لشكركشي بايد در شمال سرزمين پارس باشد و حدود آن به كوه هاي شمال موسوم به كوه قاف كه متصل به درياي خزر و درياي سياه مي شوند مي رسيد . اين نواحي بعدها به قفقاز و به اصطلاح پارسيان كوهستان قفقاز فعلي گشت .

         در اين حمله كوروش به نزديك رودي رسيد كه امروز هم به نام كُـر معروف است ، اردو زد . در اين حمله با اقوام كوهستاني اين منطقه رو به رو شد ، اين اقوام از دست دو قبيله به وي شكايت بردند كه كوروش دستور داد سدي در برابر آنان بنا كنند .

         مردي كه تا 14 سالگي يك چوپان بود و در جنگل ها و كوهستان ها مي زيست ، توانست همه كشورهايي كه تمدن عصر را در بر داشتند ، زير سلطه خود درآورده و تنها مرجع و پناه همه ملتهاي نواحي غرب آسيا تا صحراي بلخ شود. كوروش پس از فتح بابل ده سال زنده بود و در سال 529 پيش از ميلاد از جهان رخت بربست.

         بنابر نوشته هاي هرودوت و گزنفون نسب كوروش با كتيبه داريوش مطابقت دارد . جد كوروش هخامنش نام داشت ، مورخين و كتيبه داريوش مي گويندكه پادشاهان ماد و پارس به او منتسب بوده اند و نام او را براي خانواده برگزيده و سلسله خود را هخامنشي ناميده اند.

در تاريخ مي بينيم كه عمر فتوحات اسكندر با عمر خود او پايان پذيرفت اما پايه هايي كه فتوحات كوروش در كشورها گذاشت ، دو قرن كامل موجب تداوم و قوام حكومت براي فرزندانش گرديد . به محض مرگ اسكندر كشورش به چند پاره تقسيم شد . اما روزي كه كوروش دنيا بدرود گفت ، هنوز كشور او توانايي توسعه داشت .پس از  فتوحات در مصر پسرش دره نيل را نيز گشود و امپراطوري بزرگ جهاني را  پديد آمد كه دنياي قديم نظير آن را نشان نمي دهد . قسمت اعظم قاره آسيا و اروپا و مصر زير فرمان امپراطوري او بود كه پسرش به تنهايي بر اورنگ شاهي تكيه زد ، فتوحات اسكندر همه جنبه مادي داشت ، اما كوروش روح كشورها را مي گشود ، امپراطوري اسكندر پس ار استقرار پايدار نبود ، در صورتي كه امپراطوري بزرگ جهاني كوروش سال ها پابرجا و استوار ماند.

         گرندي مي گويد: موفقيت و پيروزي كوروش بسيار بزرگ بود ، او  تا 12 سال پيش از آن حاكم ولايت كوچكي به نام  انشان بود در حالي كه يكباره تمام حكومت هاي قومي و بزرگ در برابر او زانو مي زنند ، امپراطوري بخت النصر و بابل اكنون در برابر امپراطور جديد سر تسليم فرود آورده و كوروش نه تنها فاتحي بزرگ ، بلكه حاكمي مقتدر محسوب مي شود .