*یاقوت واره منهیل-اردبیل*
*یاقوت واره منهیل-اردبیل*
با پیام دوستی یک هفته جلوتر از جشنواره انار در سی ام مهر آگاه شدم که در هشجین جشنواره انار برگزار می شود. برای دومین دیدار دوستم و آشنایی با آداب و فرهنگ و سنن هموطنان ترک زبان اردبیل تصمیم گرفتم با خانواده از رشت به هشجین بروم.
روز پنجشنبه ۳۰ مهر ساعت ۷ صبح به راه افتادیم. هوا روشن شده بود و از پنجره ماشین نسیمی خوش می وزید. از مسیر زیبا در جاده ای که دو طرفش شالیزار بود. به سرعت عبور می کردیم تا به پل تاریخی پونل رسیدیم. مسیریاب سمت خلخال را مشخص کرد مسیر بسیار زیبا بین کوه های پر درخت و جنگل هیرکانی در هوایی مرطوب که با نم نم باران همراه بود مسیر را طی می کردیم. حدود ساعت ده به خلخال رسیدیم. به سمت شهر کوچک هشجین رفتیم. جاده همچنان کوهستانی بود اما کوه ها به جای درختان جنگلی، پر بوته های خشک خار و یا ته ساقه های خشک گندم در مزارع بود. حدود یکساعت در پیچ و خم های جاده در کوه بالا و پایین رفتیم. بالاخره نام هشجین با حروف انگلیسی که a آن به شکل ♥️ نوشته شده بود در ورودی شهر نزدیک قله کوه نمایان شد.
خوشحال شدیم که به جشنواره رسیدیم و در شهر نشانی یا پلاکاردی از آن می بینیم.
هیچ جایی تابلو، بنر یا نشانی از جشنواره نبود به میدان مرکزی شهر رفتیم و هر کس می پرسیدیم می گفت:
- مستقیم جلو برو!
پرسان پرسان جلو می رفتیم تا به انتهای شهر رسیدیم. باز به ما سمت دشت و بیابان را نشان دادند و گفتند:
- مستقیم برو جلو!
بدون تابلو راهنمایی، علامت، بنر و نشانی از جشنواره حدود ده کیلومتر رفتیم. حدس می زدم حتماً جشن در یک روستا نزدیک به شهر است. جاده باریک و تقریبا بن بست شد. به روستای گلگلاب رسیدیم.
خوشحال از اینکه یک نفر یافتیم، پرسیدیم:
- جشنواره انار کجاست؟
پیرمرد گفت:
- همین جاده را مستقیم برو، ده کیلومتر دیگه به روستایی میرسی، اونجا جاده آسفالته تمام و کاملاً بن بست میشه!
تازه سفری جدید را در مسیری صخره ای و تنگه مانند ولی خدا را شکر آسفالته در دل کوه ها به جلو رفتیم.
یکساعتی رفتیم آن سوی کوه در دامنه کوه *روستای منهیل* و باغ هایش در کنار *رودخانه قزل اوزن* نمودار شد.
از کوچه های سنگفرش به کوچه باغ های خاکی که با باران گل آلود شده بود به سمت محل جشنواره رفتیم و ماموران انتظامات به صورت سلیقه ای، غریبه ها و تعدادی از بازدیدکننده را در فضایی پارکینگ مانند متوقف می کردند و هم محلی ها و دوست و آشنا را اجازه ادامه مسیر می دادند تا کنار محل جشنواره!
من هم ایستادم و با خانواده حدود سیصد متر در مسیر گل آلود را در میان خودرو ها که گاهی بی ملاحظه گل و لای را در کوچه باغی باریک به اطراف و عابرین می پاشیدند تا کنار رودخانه رفتیم.
در میان مسیر باغداران و زنان محلی که با برخوردی متفاوت با مردمان سنتی روستاهای قدیم مقابل دروازه باغ ها ایستاده بودند و تعارف به خرید انار و مشتقاتش می کردند.
خوب طبیعی بود که در سومین جشنواره، فرهنگ تجارت بر روستاییان اثر می گذارد و به بازدیدکنندگان به چشم مشتری نگاه کنند نه یک مهمان به ویژه کسی که ترکی نمی دانست.
البته از یکی از آنها اجازه گرفتیم تا وارد باغش شویم و در کنار تپه ای از انار چند عکس یادگاری بیندازیم و مقداری انجیر خشک و رب انار خریدیم.
فضای برگزاری جشن:
سکوی بزرگ با بنر برای اجرای برنامه های هنری بر پا شده بود و در مقابل سکو حدود چهل غرفه به فروش میوه خشک و تازه، عسل، خشکبار و شیرینی محصولات خوردنی و ظروف سرامیک اختصاص داده شده بود. در ورودی مسیر هم باغداران و دستفروشان زیادی صندوق های انار چیده بودند و انار، آب انار و رب انار ، سیب، انجیر خشک و سرکه سیب می فروختند. جالب بود که یک وانت هم از طارم آمده بود و زیتون و شیره انگور می فروخت.
تعدادی دختر با لباس محلی آذری برای مراسم انار گردانی آمده بودند که به نوعی نمایش سنت و فرهنگ بومی منطقه را به نمایش می گذاشت.
بعد تعدادی نوازنده عاشیق با ساز های: قوپوز (سازی زهی شبیه تار)، بالابان (یک ساز بادی محلی شبیه سورنا)، قاوال (نوعی دف) وارد شدند و شروع به نواختن و ترانه خواندن بین جمعیت کردند. نم باران یواش یواش تبدیل به بارانی شدید شد که مردم به داخل غرفه ها پناه بردند. لباس من هم با آب باران کاملا خیس شد.
من زیر باران و در کوچه باغ در میان ماشین هایی که همچنان به سمت محل جشنواره پایین می آمدند بطرف ماشینم رفتم تا بادگیر و بارانی برای خودم و بچه ها بیاورم. وقتی به ماشین رسیدم دیدم از مامور انتظامات خبری نیست. هر کس هر جا دلش می خواهد پارک می کند. من هم ماشین را برداشتم و آرام آرام به محل جشنواره نزدیک شدم و در محلی مناسب پارک کردم و بادگیر و بارانی ها را برای بچه ها بردم ولی خوشبختانه باران قطع شد و آفتابی گرم جایگزین آن شد و لباسم خیس از عرق شد.
دوستم را که یکی از عوامل اجرایی جشنواره بود و ما را دعوت کرده بود با تلفن در جشن پیدا کردم. احوالپرسی کردم و گفتم:
- مزاحم کارتون نمیشم وقتی خریدمون تمام شد، باز خدمتتون میرسم.
دوباره چرخیدیم و از همه اقلام عرضه شده صندوق عقب و نصف صندلی عقب ماشین را پر کردیم. حدود ساعت یک با اینکه دوستم قول داده بود نگران محل اقامت نباشید، مصمم به سراغ دوستم رفتیم تا خداحافظی کنم تا در هوای روشن به رشت برگردیم و در خلخال ناهاری بخوریم ولی ایشان با اصرار گفت:
- الا و بلا مگر می گذارم بروید شما مهمان هستید چرخی بزنید تا ۴ بعد از ظهر مراسم جشنواره به پایان میرسه... کارم تمام میشه بیایید با هم خانه برویم.
من هم از شرم اینکه مبادا با این اصرار شدید ناراحت شوند، پذیرفتم و رفتیم و با آش و نان های سنتی و شیرینی خودمان را سیر کردیم و روی صندلی های محدود خیس زیر باران که برای تماشاچیان گذاشته بودند، نشستیم و اجراهایی که مجری، سخنرانان و تئاتر و موسیقی و ترانههای آن همگی به زبان ترکی بود را تا ساعت ۴ گوش دادیم.
مراسم پایان یافت، دلم نمی آمد علیرغم اصرار دوستم مزاحم ایشان و خانم شان که از عوامل جشنواره و در آنجا حضور داشتند، بشوم. البته خانم ایشان را ما حتی یک لحظه برای احوالپرسی ملاقات نکردیم.
محیط بسیار کوچک بود و تقریبا همه ما بار ها از جلو هم عبور می کردیم و تک تک بازدیدکنندگان و کارکنان و اجرا کنندگان جشنواره را به چهره می شناختم، دوباره سراغ دوستم رفتم تا خداحافظی کنم که باز ایشان اصرار می کرد نه شب باید به خانه ما بیایید. من که واقعا شرمنده اصرار ایشان شده بودم، گفتم:
- باشه ولی ما تا شب در شهر دوری میزنیم شام می خوردیم و فقط برای خواب مزاحمتان می شویم.
ایشان گفت:
راستش ما برای عروسی و شام جایی دعوتیم من می تونم کلید خانه رو بدم ولی معلوم نیست کی برگردیم...
فهمیدم که دوستمان تعارفی کرده اند و در معذورات گیر کرده اند و بهتر است همین الان به سمت رشت برگردیم.
پشیمان از اینکه چرا همان ساعت یک برنگشتیم و اصرار دوستمان را جدی فرض کردیم و حالا در ظلمات شب باید جاده تاریک و خلوت پر پیچ را طی کنیم. گفتم:
- نه ممنون ما دیگه میریم.
خداحافظی کردیم و به راه افتادیم. باتری موبایل هایمان رو به پایان بود. در جاده بسیار تاریک در بین کوه ها شروع به راندن کردم. تا خلخال مسیر مستقیم بود و نیاز به مسیریاب موبایل نبود.
به خلخال رسیدیم به سراغ مغازه عسل و لبنیات فروشی که بار قبل از او در خلخال خرید کرده بودم رفتم. مقداری از اجناس مغازه اش خرید کردیم آدرس رستوران را از او پرسیدم تا شام بخوریم و موبایلمان را شارژ کنیم.
غذا خوردیم و موبایل شارژ شد و مسیریاب را روشن کردیم و از آنجا بدون توقف تا خانه برگشتیم. سرانجام در ساعت یازده خسته و کوفته سفر تفریحی، فرهنگی و هنری ما به پایان رسید.