بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 156
پادشاهی بهرام گور
وقتی بهرام بر تخت نشست مدعی بخشش و راستی ، دادگری و یزدان پرستی و بنده پروری بود و به همه بزرگان نیز این رفتار را توصیه می کرد .
افرادی که از یزدگرد ناخوشنود بودند و در پادشاه شدن بهرام رفتار سردی داشتند از منذر خواستند تا دل او را نرم کند و از او بخواهد آنها را ببخشد ، بهرام آنها را بخشید ، در خزانه را گشود و به همه اطرافیان دیبا و درم و دینار و سلاح و اسب بخشید ، خزانه را به منر و نعمان سپرد ، خلعت و اسب و جامه پهلوی به خسرو بخشید ، لشکر را به برادرش نرسی سپرد ، به سپاهیان درم و دینار بخشید .
جوانوی گفت تا کنون چنین شاه بخشنده ای ندید بودم ، بهرام گشسب دبیر و جوانوی را فراخواند و نود سه بار درم که از اطراف گرد آمده بود و هزاران هزار درم موجود در خزانه را به مردم و سپاهیان بخشید و دیوان را نیز به آتش کشید .
مردم به آتشکده رفتند تا هنگام نیایش یزدان ، رفتار بهرام را بستایند . بهرام کاراگاهنی را مامور کرد تا کسانی را که به دستور یزدگرد از شهرشان رانده شده اند در یک شهر جمع کنند و بگویند شهریار جویای آزادگان است .
بهرام به مردم گفت هر کس از فرمان من سرپیچی نکند به نیکی فراوان می کنم و هر کس ستم کند او را مجازات می کنم اما بهرام چون گذشته کارش شکار و اسب سواری و بازی چوگان بود .
داستان براهام و لنبک آبکش
روزی در نخجیر پیرمردی عصا به دست به بهرام گفت در اینجا مردی یهودی ثروتمند و خسیس به نام براهام و مردی آزاده ، جوانمرد ، خوش گفتار و بخشنده به نام لنبک آبکش زندگی می کنند .
لنبک آبکش نیم روز کار می کند و نیم دیگر روز به در راه ماندگان کمک می کند و چیزی برای فردا نگه نمی دارد اما براهام درم و دینار بسیار دارد ولی خسیس است و به کسی کمک نمی کند .
میهمانی شدن بهرام در خانه لنبک
شاه گفت بروید و در شهر جار بزنید آبی که لنبک دارد کثیف است کسی از او آب نخرد . غروب بهرام به خانه لنبک رفت و در زد و گفت من سرباز شاهم از جمع آنها جا مانده ام و جایی ندارم اگر امکان دارد امشب جایی به من بده ! تا میهمان تو باشم .
لنبک با شادی او را پذیرفت لنبک هر آنچه داشت را برای شاه آورد بهرام از رفتار او شگفت زده شده بود . فردا با صدای لنبک از خواب بیدار شد . لنبک گفت اسبت توان ندارد امروز هم میهمان من باش ، بهرام گفت ناچارم امروز نیز نزد تو بمانم !
لنبک چون همیشه مقداری آب کشید و برای فروش به شهر رفت کسی آب او را نخرید ، غمگین شد و پیراهنش را فروخت و با آن قدری گوشت و نان خرید به خانه آمد آن را پخت و جلو میهمان گذاشت شب شد و خوابیدند .
صبح روز سوم لنبک از بهرام خواست یک روز دیگر را میهمان او باشد بهرام پذیرفت لنبک با مشک آب به بازار رفت اما کسی از او آب نخرید برای همین مجبور شد مشک و وسایلش را نزد یکی گرو بگذارد تا بتواند چیزی برای میهمان تهیه کند و به خانه ببرد سریع به خانه بازگشت خوراکی پخت و خوردند باز شب شد لنبک به بهرام گفت اگر شاه به خاطر دیر رفتن تو از دست تو خشمگین نمی شود دو هفته دیگر میهمان من باش !
بهرام شادمان از میهمان نوازی لنبک به او گفت سه روز با هم شاد بودیم من رفالر و سخنان تو را جایی بازگو خواهم کرد که این میزبانی مایه عزت و ثروت تو شود .