بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 33
بازگشت بهرام به میدان نبرد برای یافتن تازیانه خود
بهرام به پدرش گودرز گفت : تازیانه چرمی که نام من روی آن نوشته شده بود و برایم در جنگ شانس می آورد گم شده باید بروم و پیدایش کنم ، گودرز و گیو برادرش به او گفتند مانند این تازیانه و بهتر از آن فراوان است ، گیو گفت من هفت تازیانه ارزشمند و نفیس دارم همه را به تو می دهم اما هرچه گفتند نپذیرفت و به میدان جنگ بازگشت !
در میدان نبرد کشتگان را می دید و می گریست ، یکی از نامداران را زخمی دید به او گفت بعد از یافتن تازیانه می آیم و تو را می برم ، سرانجام تازیانه را یافت از اسب پیاده شد تا آن را بردارد ناگهان اسبش مادیانی را دید و به سوی او دوید بهرام دنبالش دوید و از خشم پا های اسب را قطع کرد و دوان دوان به سوی ایرانیان بازگشت اما در راه تورانیان او را دیدند صد سوار به سویش تاختند ، بهرام بسیاری از آنها را با تیر زد سوار ها مجبور شدند بازگردند آنها به پیران گفتند بهرام اینجاست !
پیران به رویین گفت برو و او را زنده بیاور ! تورانیان محاصره اش کردند پیران آمد به بهرام گفت حیف است که تو بمیری ! بیا و با ما هم پیمان شو و من خویشاوند شو ! بهرام به پیران گفت من فقط از تو یک اسب می خواهم ! پیران گفت اسب را بشرطی می دهم که به ما و افراسیاب بپیوندی ! اما بهرام نپذیرفت .
تژاو از پیران اجازه گرفت و به بهرام حمله کرد تژاو با شمشر بر کتف او زد و دستش را قطع کرد ، گیو نگران بهرام شد و با بیژن به دنبالش رفتند و پیکر نیمه جان او را یافتند . بهرام گفت : انتقام مرا بگیر ! گیو به سوی تژاو حمله کرد و باکمند او را گرفت و به دنبال اسب روی زمین تا جایی که بهرام افتاده بود کشاند . تژاو خواهش می کرد مرا مکش اما گیو ریش تژاو را گرفت و سر از تنش جدا کرد . بهرام نیز جان داد ! شپس بعد از سوگواری مراسم دفن را اجرا کردند .
شادی تورانیان از بازگشت سپاه ایران
سپاهیان ایران تصمیم گرفتند به سوی ایران بازگردند خبر بازگشت سپاه ایران موجب شادی پیران ، افراسیاب تورانیان گردید همه به پیران آفرین گفتند و دو هفته به بزم نشستند ، هفته سوم پیران قصد بازگشت کرد افراسیاب نیز هدایای ارزشمندی را به مناسبت این خدمت بزرگ به پیران داد .
بازگشت سپاهیان ایرانی
لشکر ایران از راه چرم از کلات شرمگین نزد شاه و ایران بازگشت ، کی خسرو از رفتار و عمل توس با برادرش خشمگین بود او گفت : من توس گفتم که از راه چرم به کلات مرو ! که فرود و مادرش در آن مسیرند ، من آن همه خلعت و هدیه ندادم که توس و گودرز را به جنگ برادرم بفرستم تا او را بی گناه بکشند ! من این توس دیوانه را به دربار راه نمی دهم و حق اوست که او را به دار بزنم .
بزرگان ایران برای مرگ فرود سوگواری کردند توس و گودرز عده ای را نزد رستم فرستادند که از او خواهش کنند پیش شاه وساطت کند و بگوید آنها فرود را نشناخته اند در ضمن او داماد و پسر توس را کشته است .
رستم نزد شاه رفت و از شاه خواهش کرد توس را که دارای اخلاق تندی است را ببخشد و وساطت او را کرد کی خسروگفت سخن تو مانند دارویی التیام دهنده درد مرا تسکین داد و او را می بخشم .
توس نیز نزد شاه آمد و اظهار ندامت و شرمساری کرد و قول داد به جبران این گناه در نبرد های آینده با تورانیان با تمام توان بجنگد .
کی خسرو گیو را فراخواند و به او گفت توس بدون هماهنگی و نظر تو نباید در جنگ کاری کند و سفرش کرد تندخو مباش ، گفتار بد بر زبان مران !