بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 8

زو طهماسپ

       زال ، از نژاد فریدون به دنبال شاهی بیدار دل و روشن روان بود زوطهماسپ را که از نژاد کیان و پهلوانی با فرهنگ بود را به شاهی برگزید او پنج سال بر تخت شاهی نشست و با دادگری سپاهیان را از بد رفتاری و در بند کردن مدم باز داشت و در دوره او مردم در رنج و درد نبودند .

گرشاسپ

        نام پسر زوطهماسپ گرشاسپ است که پس از مرگ پدر بر تخت پادشاهی نشست و تاج بر سر نهاد ، افراسیاب باز سپاهی برای حمله به ایران آماده کرد ، زال از بزرگان خواست که که برای رستم پهلوان ساز و برگ جنگ تهیه کنند زیرا او دیگر پیر شده و او باید جای او را بگیرد .

رخش

         هر اسبی را نزد رستم آوردند با دستش پشتش را فشار می داد و کمرش خم می شد و توان زور و وزن رستم را نداشت بالاخره در چراگاهی مادیانی مانند شیر با پاهای کوتاه و تنومند با گوش های تیز و یال بلند همراه کره ای هم هیکلش با چشمان سیاه و بدنی بور مانند ابر و دمی مانند گاو و سمی چون فولاد را دید برای آزمدنش کمند انداخت و کره اسب را گرفت ، کره اسب مورد پسند رستم قرار گرفت به چوپانش گفت : قیمتش چند است ؟ او گفت : ارزشش به اندازه سرزمین ایران است . اسب را بگیر و برو و اوضاع آشفته ایران را سر و سامان بده ! زال به مبارکی یافتن رخش و سوار فرخنده اش به مرد درهم و دینار بخشید .

        رستم پیشاپیش پهلوانان سالخورده به همراه لشکری از زابلستان حرکت کرد سپاهیان از سایر نقاط نیز به او پیوستند ، رستم به جهاندیدگان گفت : این لشکر احتیاج به بزرگتر و فرمانده دارد و اکنون چون تنی بی سر است باید از نژاد کیان پهلوانی با فراست و دادگر را به عنوان شاه برگزینیم ، بدین ترتیب کی قباد از نژاد فریدون به شاهی برگزیده شد .

کی قباد

      زال رستم را مامور کرد طی دو هفته بدون توقف و خواب گزینش کی قباد به عنوان شاه را به او خبر دهد ، افراسیاب خبر را شنید و پهلوانی به نام قلون را با گروهی برای حمله به آنها فرستاد ، رستم قلون را شکست دادو سپاه همراهش گریزان شدند پس از رسیدن به زال کی قباد یک هفته با موبدان و بزرگان به رایزنی پرداخت و روز هشتم بر تخت نشست سپس عزم جنگ با افراسیاب کرد و جنگ آغاز شد .

     رستم نزد پدر رفت و گفت : نشانه های افراسیاب را به من بده تا او را نزد تو بیاورم ! زال گفت : نخست بدان افراسیاب چون اژدهایی جنگجو و دلیر است ، او درفش و خفتانی سیاه دارد ساعد بند و کلاهش آهنی و روی آن زراندود است ، نشتنه ای سیاه بر کلاه خُود دارد .

    رستم به سپاه افراسیاب یورش برد وقتی به او رسید چنگ در کمر او زد و او را از زین اسب جدا کرد و کشید تا نزد کی قباد ببرد ، اما به دلیل سنگینی افراسیاب کمربند پاره شد و افراسیاب به زمین افتاد سپاهیانش او را احاطه کردند و نجاتش دادند ، رستم مجبور شد دست خالی بازگردد . جسارت رستم و فضاحت پیش آمده برای افراسیاب موجب شادی لشکر ایران و کی قباد و سرشکستگی و اندوه لشکر افراسیاب شد ، هراز و صد و شصت پهلوان دلیر تورانی هر کدام با یک ضربه کشته شدند و سربازان تورانی با سلاح شکسته و مغموم به جیحون بازگشتند ، بزرگان به افراسیاب گفتند که با کی قباد آشتی کن. افراسیاب نامه ای زیبا و رنگارنگ چون ارژنگ کتاب مانی به ایران فرستاد و درخواست آشتی کرد. کی قباد درخواست را پذیرفت ، برای سپاسگزاری از زال و قارن و کشواد و برزین و خراد به آنها خلعت گران بها بخشید و به دیگر سرداران درهم و دینار و شمشیر و سپر درخور آنها هدیه داد .

       سپس به سوی پارس و شهر استخر که محل زندگی پادشاهان کیانی است ، رفت . او در آنجا به مستمندان و سپاهیانش بخشش بسیار نمود .

      کی قباد یکصد سال زندگی کرد او چهار پسر به نام های کی کاووس ، کی آرش ، کی پشین ، کجا آرش داشت ، او پادشاهی را به کی کاووس سپرد و از او خواست دادگر و بخشنده و پاک دین باشد .

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 7

تولد رستم

رودابه یک روز بیهوش بود وقتی به هوش آمد نوزاد را به او نشان دادند ، جشن و سرور در زابلستان و کابلستان بر پا شد ، نوزاد را نزد سام بردند او نیز جشنی بر پا کرد و به نیازمندان درهم و دینار بخشید ، سام نامه ای به زال نوشت و گفت : از این نوزاد ارجمند که از نژاد من است و نشانه های پهلوانی دارد به خوبی مواظبت کن .

زال از دیدن نامه پدر و توجه اش به نوزاد شادمان شد ، به رستم ده دایه شیر می دادند وقتی غذا خور شد به اندازه پنج مرد خوراک می خورد و وقتی هشت ساله شد از جهت پیکر و هیکل ، اندیشه و فکر و فرهنگ همانند یلان و پهلوانان بود . خبر رستم ، کودک پهلوان به پدر بزرگش سام رسید او مشتاق دیدارش شد ، زال و مهراب رستم را روی تخت زرین بر بالای فیلی جنگی نشاندند و به پیشواز سام رفتند ، سام از دیدن رستم شادمان شد ، رستم از فیل پایین آمد و احترام گذاشت و خطاب به سام گفت: چهره و شجاعت من همانند توست ! سام از اسب پیاده شد و دست در دست رستم به سوی کاخ رفتند و در مراسم جشن و سرور ، خوردند و نوشیدند . سام از رستم تعریف کرد و به زال گفت : از او دقیق نگهداری کن ! روز بعد سام قصد رفتن کرد و زال و رستم تا دو منزل او را بدرقه کردند .

ستاره شناسان خبر دادند مرگ منوچهر ، شاه ایران نزدیک است ، منوچهر انجمنی تشکیل داد و آخرین پند های خود را در حضور موبدان و بزرگان به پهلوانان و نام آوران ایران زمین و فرزندش نوذر داد و گفت کسی در دنیا عمر جاوید ندارد و سرانجام همه مرگ است و چه خوب است که به دلیل کار های نیک انسان بعد از مرگ از او به خوبی یاد کنند و به نوذر گفت : پسر پشنگ افراسیاب دشمن توست و مژده داد که تورانیان در برابر رستم هنری نخواهند داشت . نوذر از رفتن منوچهر گریست و منوچهر بدون این که درد یا بیماری داشته باشد دنیا را بدرود گفت و تنها خنانش از او به یادگار ماند .

نوذر

نوذر پس از مرگ پدر بر تخت پادشاهی نشست به مناسبت تاج بر سر نهادن خود به همه دینار بخشید اما چندی نگذشت که بیدادگری آغاز نمود او رسوم پدرش را فراموش کرد و مردم را خوار شمرد ، موبدان و بزرگان را گرامی نداشت و ایالات کشور به سردارانش بخشید و آنها نیز به مردم جور و ستم کردند ، مردم از ستم به خروش آمدند ، نوذر از این آشوب بیمناک شد و از سام درخواست کمک کرد ، سام از گرگسار به سوی نوذر آمد بزرگان ایران به پیشوازش آمدند و از بیدادگری نوذر برای او گفتند و از او خواستند او بر تخت پادشاهی بنشیند و آنها فرمانبرداریش کنند . اما سام نپذیرفت و گفت این کار پسندیده نیست اما به آنها قول داد که نوذر را پند و نصیحت خواهد نمود گه دست از ستم بردارد .

خبر مرگ منوچهر و آشوب و مورد قبول مردم نبودن نوذر به گوش سپاهیان توران و پشنگ رسید. او وضعیت ایران مناسب حمله دید و بزرگان لشکرش چون ارجاسب و گرسیوز و بارمان و کلباد و ویسه و فرزندش افراسیاب را برای جنگیدن فراخواند وقتی مقدمات جنگ آماده شد ، اغریرث برادر افراسیاب نزد پدرشان پشنگ رفت و گفت اگر منوچهر در ایران نیست پهلوانان و دلاوران دیگری چون سام و گرشاسب و قارن هستند و حتما ً به خاطر داری با سلم و تور چه کردند جنگ ما با ایرانیان مایه آشوب و شورش در کشور می شود . پشنگ سخنان اغریرث را نپذیرفت و گفت افراسیاب جنگجویی دلیر است و بهتر است به عنوان مشاور در خدمت او باشی ! بروید و بجنگید و انتقام نیاکان خود را بگیرید .

افراسیاب

افراسیاب با دو سالارش شماساس و خزروان با سی هزار مرد جنگی به سمت زابلستان حرکت کردند در این هنگام به آنها خبر رسید سام مرده است و زال مشغول مراسم تدفین ساختن استودان (محل قراردادن استخوان های جسد ) و در دخمه گذاری اوست . خبر موجب شادی افراسیاب شد .

از سویی دیگر نوذر با یکصد و چهل هزار به مقابله افراسیاب آمد. هنگام روبرو شدن دو لشکر بارمان از افراسیاب خواست که به او اجازه دهد تا به سراپرده نوذر برای جنگ برود اما اغریرث هوشمند گفت : رفتن بارمان صلاح نیست ، چون مرد مشهوری است در صورت کشته شدن در روحیه مرزبانان تاثیر منفی خواهد گذاشت ، جنگجویی بی نام نشان را به جای او به میدان نبرد بفرست ، افراسیاب از این گفته خوشش نیامد و به بارمان گفت : آماده شو و به میدان برو ! او به کارزار رفت و هماورد خواست . قباد پیر برادر قارن سالار با هوش نوذر اعلام آمادگی کرد اما در نبرد کشته شد ، افراسیاب به سمت نوذر حمله کرد و تا شب جنگیدند .

وقتی شب شد قارن با چشم گریان از مرگ برادر نزد نوذر آمد و گفت : افراسیاب کار را برای ما سخت کرده است ، لشکریان دو طرف شب خاموش شدند و روز دوم جنگ آغاز گردید ، ده نفر ده نفر از دو طرف با یکدیگر جنگیدند ، نوذر از قلب سپاه بیرون آمد و با افراسیاب تا شب جنگید ، از سپاه ایران جنگجویان زیادی کشته و مجروح شدند و بسیاری پا به فرار گذاشتند ، نوذر موقعیت خود را غم انگیز و وخیم می دید ، او توس و گستهم را فراخواند و با چشمان گریان گفت : هم اکنون پنهانی از لشکریان به پارس بروید و شبستان (خانواده شاه) را به کوه زاوه و البرز ببرید تا این وضعیت بدتر از این نشود و پادشاهی من به خطر افتد . سپاهیان نوذر در برابر سپاه افراسیاب چون رودی در برابر دریایی خروشان بودند ، افراسیاب توانست با دلاوری های پهلوانی به نام شاپور بر سمت راست لشکر نوذر چیره شود ، افراسیاب گروهی را نیز برای اسیر کردن شبستان نوذر روانه پارس کرد ، قارن به شاه گفت اگر این اتفاق بیفتد مایه ننگ ماست من برای نجات آنها می روم . نوذر گفت اگر تو بروی سپاه از هم می پاشد ، توس و گستهم این کار را خواهند کرد .

سرداران قارن و شیدوش و کشواد هم اندیشه شدند نیمه شب به بارمان از سپاه دشمن که مقابل آنها بود حمله کنند بارمان را بکشند و به پارس بروند و این کار نیز کردند . نوذر نیز به دنبال آنها رفت ، افراسیاب نیز به تعقیب آنها پرداخت و نوذر را با یک هزار و دویست مرد جنگی نامدار گرفتار کرد .

افراسیاب به ویسه سردارش دستور داد قارن را بیابد ، ویسه پدر قارن بود بین او و قارن جنگ سختی در گرفت و قارن پیروز میدان شد و ویسه پا به فرار گذاشت .

افراسیاب همچنین شماساس را با سی هزار ترک جنگجو به زابلستان فرستاد ف مهراب سفیری به سوی او فرستاد و گفت من نواده ضحاک هستم و از ترس جانم با زال پیمان بسته ام به ما حمله نکنید ، من قاصدی را نزد افراسیاب خواهم فرستاد تا از نهان من آگاه شود ، مهراب قاصدی دیگر را نزد زال که سوگوار پدر بود فرستاد و به او پیغام داد هر چه زودتر خود را به اینجا برسان .

زال شیروار در برابر سپاه افراسیاب قرار گرفت و به آنها حمله کرد ، سپاهیان و گردان از ترس خود را به نشان نمی دادند شماساس که وضع لشکر را خراب دید با لشکر شکست خورده فرار کرد در راه با لشکر قارن روبرو شد باقی مانده سپپاه افراسیاب نیز توسط قارن کشته شدند و شماساس توانست با چند تن از مردانش بگریزد .

وقتی خبر شکست سپاهیان به افراسیاب رسید دستور داد نوذر اسیر را به کین خواهی بکشند ، اغریرث برادر هوشمند افراسیاب درخواست کرد باقی سرداران اسیر در بند را برای نگهداری به او بسپارد تا در غاری زندانی کند تا بدین گونه آنها را نجات دهد . وقتی سران در بند را تحویل گرفت آنها را با احترام به ری برد و به آنها دینار بخشید و آنها را به سپاه ایران داد . افراسیاب از این کار خشمگین شد و برادرش اغریرث را با شمشیر به دو نیم کرد .

براساس شاهنامه چاپ مسکو – تحت نظر ی . ا. برتلس – انتشارات سوره مهر – تهران - 1378