پند

بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیمدکتر شریعتی 

آورده اند که :

 روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت . 
 
 چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت

 عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم ! مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم .
عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید. گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است . او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.
عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست . بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد.
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !
عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد که :
 انا لا نضیع اجر من احسن عملا

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت :

"امروز طعام مخور و روزه دار ، و هر چه بر زبان راندى ، بنويس . شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛ آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور" 

"شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.  ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام  نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد .

روز چهارم ، هيچ نگفت .

شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته‏ها  بخواند .

پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم .  

لقمان گفت: " پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت ، آنان كه كم گفته‏اند ، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى "

 

 

زرتشت

 چنین گفت زرتشت :

 آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر . 

 قبل از جواب دادن فكر كن . 

 هیچكس را تمسخر مكن . 

 نه به راست و نه به دروغ قسم مخور . 

 خود برای خود، زن انتخاب كن . 

 به شرر و دشمنی كسی راضی مشو . 

 تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما . 

 كسی را فریب مده تا دردمندنشوی . 

 از هركس و هرچیز مطمئن مباش . 

 فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی .

 بیگناه باش تا بیم نداشته باشی . 

 سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی . 

 با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی . 

 راستگو باش تا استقامت داشته باشی . 

 متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی . 

 دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی . 

 معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی . 

 مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی . 

 سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی  . 

 روح خود را به خشم و كین آلوده مساز . 

 هرگز ترشرو و بدخو مباش . 

 در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند . 

 اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده . 

 دورو و سخن چین مباش، نزدیك انجمن دروغگو منشین . 

 چالاك باش تا هوشیار باشی .

 سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی .

 اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری . 

 با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد  .

 مغرور و خودپسند مباش .