ادامه پندنامه
اشعار گلچين شده از ستارگان ادب فارسي
حافظ
وصل خورشید به شب پرۀ اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بُود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ، ز طبیبان مدعی باشد که خزانه غیبم دوا کنند
چون حسن عافیت نه به رندی و زاهدیست آن به که کار خود به عنایت رها کنند
از ره مرو به عشوۀ دنیا که این عجوز مکاره می نشیند و محتاله می رود
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود و لیک به خون جگر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوگاه رخ او دیدۀ من ، تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می گردانند
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی به سیب بوستان و شهد و شیرم
چو غنچه گر فروبستگی ست کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است نبُود خیر در آن خانه که عصمت نبُود
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی هم سینه پُر از آتش ، هم دیده پُر آب اولی
چون من گدای بی نشان مشکل بُود یاری چنان سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
چه شکر هاست درین شهر که قانع شده اند شاهبازان طریقت به مقام مگسی
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم وین نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
گوییا باور نمی دارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی گنهند
ببین حقیر گدایان عشق را کاین قوم شهان بی کمر و خسروان بی کُلهند
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
خوش بُود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
زاهد غرور داشت سلامت نبُرد راه رند از ره نیاز بدارالسلام رفت
زاهد و عُجب و نماز ، من و مستی و نماز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد از صحبت رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آنکه تدبیر و تأمل بایدش
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق آن که او عالم سر است بدین حال گواست
راز درون پرده ز رندان مست پُرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض به اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص و گناه که هر کس بی هنر افتد نظر به عیب کند
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
من به سر منزل عنقا به خود بردم راه قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو در جست کلاهی دلکش است اما ، به ترک سر نمی ارزد
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راه روان فکر اسب سیه و زین معرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می کشند تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
از سر کوی تو هر کو به ملامت برود نرود کارش و آخر به خجالت برود
نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار خود پسندی جان من بُرهان نادانی بُود
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
به قول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچکس با دوست دشمن
از جان توان بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که درازست ره مقصد و من نوسفرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی فراغت باشد از شاه و وزیرم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ به بانگ بربط ونی رازش آشکار کنم
دیدۀ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیری ها که من در کنج خلوت می کنم
جهان پیر است و بی بنیاد از این فریاد کش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ، ملول از جان شیرینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
سینۀ تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکینم
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینۀ مهر آیینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
ذره خاکم و در کوی توام جای خوش ست ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد واندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
دام سخت ست مگر یار شود لطف خدا ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آن چه می پنداشتیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
نو بهارست در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر ست حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصۀ دنیا به گزاف گر شب و روز درین قصۀ مشکل باشی
گرچه راه ست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بُود ار واقف منزل باشی
در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمۀ جمشید و فریدون باشی
گفت پیغمبر که هر که سر نهفت زود گردد با مراد خویش جفت
وعدهۀ اهل کرم نقد و روان وعدهۀ نا اهل شد رنج روان
لیک چون در رنگ گم شد هوش تو شد ز نور آن رنگ ها روپوش تو
کاشکی قیمت انفاس بداندی خلق تا دمی چند که مانست غنیمت شمرند
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتهُ خویش آمد و هنگام درو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کین عیار تاج کاووس ببُرد و کمر کیخسرو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن یا رب مباد تا قیامت زوال تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکر خای تو
برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلندست آشیانه
بر مهر چرخ و شیوۀ او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
همایی چون تو عالیقدر ، حرص استخوان تا کی دریغ آن سایۀ همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تُست عرض خود می بری و زحمت ما می داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که می نالی و فریاد چرا می داری؟
در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است آن به کزین گریوه سبکبار بگذری
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
سخن در پرده می گویم چو گل از پرده بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را مرهمی
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
هر آن که کُنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسبا بزرگی همه آماده کُنی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار که صد بُت باشدش در آستینی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهاندیده ثبات قدم از سفله مجوی
جمشید جز حکایت جام از جهان نبُرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من به جز کشته ندروی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
گر مسلمانی اینست که حافظ دارد آه اگر از پس فردا بُود فردایی
فکر خود و رأی خود در عالم رندی نیست کفرست درین مذهب خودبینی و خود رأیی
امروز که بازارت پر جوش و خریدارست دریاب و بنه کُنجی از مایه نیکویی
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیدۀ روشنایی
با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ که ز سر پنجۀ شاهین قضا غافل بود
گوییا باور نمی دارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
ای گدای خانقه باز آ که در دیر مغان می دهند آبی و دل ها را توانگر می کنند
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم راز است
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام
ببُر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملامت علما هم ز بی عملی ست
قدر مجموعۀ گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم محتسب نیز درین عیش نهانی دانست
آن که پیشش بنهد تاج و تکبر خورشید کبریاییست که در حشمت درویشانست
مرو به خانه ارباب بی مروت دهر که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد خلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست
ز پادشاه و گدا فارغم به حمدالله گدای خاک در دوست پادشاه منست
از آن زمان که برین آستان نهادم روی فراز مسند خورشید تکیه گاه منست
تو پنداری که بد گو رفت و جان بُرد حسابش با کرام الکاتبین است
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه مهر نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست
مردم دیدۀ ما جز به رُخت ناظر نیست دل سرگشتۀ ما غیر تو را ذاکر نیست
رواق منظر چشم من آشیانه تُست کرم نما فرود آ که خانه خان تُست
بیا که قصر امل سخت سست بنیان است بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق تا دمی چند که ماندست غنیمت شُمرند
پیوند عمر بسته به موییست خوش دار غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست؟
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست که ما عاشق زاریم و کار ما زاریست
دنیا نیرزد که پرشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
بر آستان تو مشکل توان رسید آری عروج بر فلک سروری بدشواریست
یاد داری که وقت زادن تو همه خندان بُدند و تو گریان
آن چنان زی که وقت رفتن تو همه گریان شوند و تو خندان
بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالۀ کار خویش گیرم
علمی که حقیقتی است در سینه بُود در سینه بُود هر آنچه درسی نبُود
صد خانه پر از کتاب کاری ناید باید که کتابخانه در سینه بُود
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت
آن کسست اهل بشارت که بشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق آن که او عالم سرست بدین حال گواست
غره مشو که مرکب مردان مرد را در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند
نومید مشو که رندان جرعه نوش ناگه به یک ترانه به منزل رسیده اند
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا نا اُمید از در رحمت مشو ای باده پرست
دلا طمع مبُر از لطف بینهایت دوست چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چُست
گر خمر بهشتست بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجتست چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست
گدای خوی تو از هشت خلد مستغنیست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که درازست ره مقصد و من نو سفرم
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید
غبار راه طلب کیمیای بهروزیست غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد
غلام همت دُردی کشان یک رنگم نه آن گروه که ارزق لباس و دل سیهند
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر بباد رفت و ازو خواجه هیچ طرفی نبست
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بندۀ پیر خراباتم که لطفش دائمست ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
پنج روزی که درین مرحله مهلت داری خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت آنچه که کشت
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود باد بربست و بگردش نرسیدیم و برفت
در راه عشق مرحلۀ قرب و بُعد نیست می بینمت عیان و دعا می فرستمت
گنج زر گر نبُود کُنج قناعت باقیست آن که داد به شاهان به گدایان این داد
هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
گفت آسان گیر بر خود کار ها کز روی طبع سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی داشت هوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
صوفی شهر بین که چون لقمه به شبهه می خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ ست هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بُود حاصل تسبیح ملک
پای ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
یا رب این آتش که در جان منست سرد کن زانسان که کردی بر خلیل
فاش می گویم و از گفتۀ خود دلشادم بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان که من این خانه بسودای تو ویران کردم
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت اجر صبریست که در کلبۀ احزان کردم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر مُنتهای همت خود کامروان شدم
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما حجلۀ حسن بیارای که داماد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
نه هر که کلاه کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده پروری داند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببُرد قصۀ ماست که در هر سر بازار بماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست احرام طوف کعبۀ دل بی وضو ببست
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری کآتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
حافظ ز دیده دانۀ اشکی فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
حافظ آب رُخ خود بر در هر سُفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
حافظ طمع مبُر ز عنایت که عاقبت آتش زند به خرمن غم دود آه تو
حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سر پنجۀ شاهین قضا غافل بود
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
ای دوست بپرسیدن حافظ قدمی نه زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
نظر پاک تواند رُخ جانان دیدن که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد و آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون مکان بیرون است طلب از گم شدگان لب دریا می کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
خدا رحمی ای منعم که درویش سر کویت دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد
دوش وقت سحر از غُصه نجاتم دادند وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعۀ پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
این همه شهد وشکر کز سخنم می ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
حقا کزین غمان برسد مژده امان گر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن به غیر که آنها خدا کند
دلا بسوز که سوز تو کار ها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
یاد باد آن که سر کوی توات منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غم دیدۀ ما شاد نکرد
در ازل پرتو حُسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بُود تا ابد جام مرادش همدم جانی بُود
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته در آید
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
نخست موعظه پیر صحبت این حرفست که از مصاحبت ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمُرده به فتوی من نماز کنید
سعی نابُرده در این راه به جایی نرسی مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
پند حکیم محض صوابست و عین خیر فرخنده کسی که به سمع رضا شنید
دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این ره نباشد کار بی اجر
معرفت نیست درین قوم خدایا سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کُندم قصد دل ریش به آزار دگر
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور
بدین سپاس که مجلس منور به دوست گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
زمان خوشدلی دریاب دریاب که دایم در صدف گوهر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
وصال او ز عمر جاودان ، به خداوندا ، مرا آن ده ، که آن به
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او
در راه عشق وسوسه اهرمن بسی ست پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن ، سروش آمد
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
به جز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر که هست گوش دلش محرم پیام سروش
لطف الهی بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
علاء الدین سمنانی
صد خانه اگر به طاعت آباد کنی زان به نبُود که خاطری شاد کنی
گر بنده کنی به لطف آزادی را به زانکه هزار بنده آزاد کنی
ظهیر فاریابی
گر یک نفست به زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایه ملکت به جهان عمرست که چنان کش گذرانی گذرد
هاتف اصفهانی
دل هر ذره ای که بشکافی آفتابیش در میان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحدهُ لا اله الا هُو
وحشی بافقی
رحم بر بلبل بی برگ و بینوا نیست تُرا التفاتی به اسیران بلا نیست تُرا
ما اسیر غم و اصلا ً غم نیست تُرا با اسیر غم خود رحم چرا نیست تُرا
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمندۀ یک حرف نبودم هرگز
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
شهاب اصفهانی
عید آمد و زیبا شد باغ از پس زشتی پوشید چمن بر تن دیبای بهشتی
پوریای ولی
افتادگی آموز اگر تشنۀ فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
سنایی
هر کسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد درد باید مرد سوز و مرد باید گام زن
خواجوی کرمانی
درهنر کوش گر سری داری که رسی از هنر به سرداری
خیام
باری چو فسانه می شوی ای به خرد افسانه نیک شو نه افسانه بد
ابن نصوح
دل بر رباط کهنه دنیا چه می نهی کی در چنین خرابه مسافر مُقام کند ؟
هر دل که سراسیمه آن زلف دوتا نیست هیچش خبر از حال من بی سر و پا نیست
کمال خُجندی
زاهدا دعوت مکن ما را به فردوس برین کآستان همت صاحبدلان زان برترست
خواجه نصیرالدین طوسی
اندر ره معرفت بسی تاخته ام وندر صف عارفان سرافراخته ام
چون پرده ز روی دل برانداخته ام بشناخته ام که هیچ نشناخته ام
نظامی
چو می خواهی که یابی روی درمان مکن درد از طبیب خویش پنهان
شیخ بهایی
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تُرا می طلبم خانه به خانه
همای شیرازی
عاشق بی دل کجا با خلق عالم کار دارد بگذرد از هر دو عالم هر که عشق یار دارد
کار ما عشق است و مستی ، نیستی در عین هستی بگذرد از خودپرستی هر که با ما کار دارد
اقبال لاهوری
بر درت جانم ، نیاز آورده است هدیه سوز و گداز آورده است
تا توانی با جماعت یار باش رونق هنگامه احرار باش
هستی مسلم ز آیین است و بس باطن دین نبی ، این است و بس
نیست از روم و عرب ، پیوند ما نیست پابند نسب ، پیوند ما
مسلم از سر نبی ، بیگانه شد باز این بیت الحرم بت خانه شد
زندگی ، در صدف خویش گهر ساختن است در دل شعله ، فرو رفتن و نگداختن است
چون چراغ لاله سوزم ، در خیابان شما ای جوانان عجم ، جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی ، اندیشه ام تا بدست آورده ام افکار پنهان شما
قوت افرنگ ، از علم و فن است از همین آتش ، چراغش روشن است
ای ترا حق ، خاتم اقوام کرد بر تو هر آغاز را ، انجام کرد
از ستایش گستری ، بالاترم پیش هر دیوان ، فرو ناید سرم
از سخن ، آیینه سازم کرده اند وز سکندر ، بی نیازم کرده اند
زنده را نفی تمنا ، مُرده کرد شعله را نقصان سوز ، افسرده کرد
عشق را از تیغ و خنجر ، باک نیست اصل عشق از آب و باد و خاک نیست
رشتـۀ وحدت ، چو قوم از دست داد صد گره ، بر روی کار ما فتاد
ما پریشان در جهان ، چون اختریم همدم و بیگانه از یک دیگریم

